راز سخن

شمارهٔ ۳۶

هرکه در دامن تو آویزد

هرکه در دامن تو آویزد
نه چنان افتد او که برخیزد
عشق تو صد هزار صف شکند
که یکی گرد برنیانگیزد
بالبت کش خدای توبه دهاد
هیچ گویم که باز نستیزد
طمع توبه، خود که یارد داشت
چو از او دیدنی همی ریزد
جان سرگشته رحبه می طلبد
تا ز جودت دو اسبه بگریزد
هرکه حال اثیر بنیوشد
از سر کوی تو، به پرهیزد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.