راز سخن

شمارهٔ ٣٣٢

گردون دون بتهمت فضل و هنر مرا

گردون دون بتهمت فضل و هنر مرا
هر لحظه بیگناه عذابی دگر کند
گاهم چو عود پوست کند بازوگه چو عود
سوزد مرا و گاه چو عودم همی زند
هر شاخ شادیم که بود در زمین دل
آنرا بباد حادثه از بیخ بر کند
بر گرد دانه ئی که بر او نام رزق ماست
چون عنکبوت گرد مگس دامها تند
من نیز دشمنی کنم امبار با هنر
باشد بدوستی نظری بر من افکند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.