راز سخن

شمارهٔ ٣٣١

گروهی جوانان نوخاسته

گروهی جوانان نوخاسته
در کینه کهنه‌ای می‌زنند
چو یأجوج در سد اسکندری
به دستان بسد رخنه‌ای می‌زنند
بر انشا چون من مسیحا دمی
ز کون خری طعنه‌ای می‌زنند
همانه نیند آگه از بس غرور
که پا بر سر دشنه‌ای می‌زنند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.