راز سخن

شمارهٔ ۲۲۶

ایدل ره عاشقی طلب کن

ایدل ره عاشقی طلب کن
اندیشه یار نوش لب کن
با خار نخست آشنا شو
پس قصد ربودن رطب کن
امشب که وصال اوست تا روز
می نوش و بکام دل طرب کن
از طره او بگیر شاخی
پیوند دراز نای شب کن
جان در تب عشق او فتادست
عیسی نفسا دوای تب کن
گر ابن یمین گناهکارست
مگذار بکس توأش ادب کن
کاندر ره عاشقی نیابی
زین گرم روی تو خود طلب کن

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.