راز سخن

شمارهٔ ۲۲۵

ای قاعده زلفت آشوب جهان بودن

ای قاعده زلفت آشوب جهان بودن
وی رسم لب لعلت آسایش جان بودن
در باغ چو بخرامی جانم بهوس خواهد
در پای سهی سروت چون آب روان بودن
از بهر شکار لد گشتست ترا آئین
از غمزه و از ابرو با تیرو کمان بودن
چوگان چو بود زلفت کار دل من باشد
در عرصه میدانت چون گوی روان بودن
ایجان و جهان من جز لطف تو نفزاید
در غایت پیدائی از خلق نهان بودن
خون دل مشتاقان خوردست لب لعلت
سرخست لبت اینک منکر نتوان بودن
با ما نه چنین بودی زین پیش مکن جانا
کز تو نبود لایق با ما نه چنان بودن

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.