راز سخن

شمارهٔ ۹۳۸

نه همین مهر تو آمیخت به آب و گل من

نه همین مهر تو آمیخت به آب و گل من
که مخمر شده ز آغاز ز مهرت دل من
دل من مشکل من بود همانا به جهان
تا نشد خون دل من حل نشد این مشکل من
تو بدل اندری و دل همه جا در پی تست
چند غفلت کند از خویش دل غافل من
بهر دستان تو آریم بهر دستان چون
ناخن از خون کسان رنگ مکن قاتل من
دوش عشق تو ندا داد بآواز بلند
منم آن دجله که شد بهر فنا ساحل من
تخمها کشته حریفان و درودند بکام
تخم ناکشته خدا را چه بود حاصل من
ندهم دامنت از دست من ای دست خدا
گر تو گوئی برو آشفته نه ای قابل من

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.