شمارهٔ ۸۹
اینچنین صورت مطبوع ز جان نتوان ساخت
اینچنین صورت مطبوع ز جان نتوان ساخت
سخن ساخته شیرین تر از این نتوان ساخت
آن دو ابروی مقوس دو کمانند بلند
که قلم را زنی قند زبان نتوان ساخت
گفتم آن غمزة شوخ از چه ز ابروست فرو
ورنه صد سال به فکر این سخنان نتوان ساخت
بت تو نیست او را دهن اما سختی ساخته اند
گر توان ساخت چو قد تو روان نتوان ساخت
حیفم آید به قلم نام لبت برد دریغ
که به صد قرن از آن طرفه کمان نتوان ساخت
در سخن لطف الهی به تو باراست کمال
گفت بالاتر از استاد دکان نتوان ساخت
ان ساختن و ساختن از سنگ دلش
سخت تر از دل بی رحم بتان نتوان ساخت
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.