غزل شمارهٔ ۴۵
کسی که مانده به بند لباس زندانی است
کسی که مانده به بند لباس زندانی است
پریدن از قفس نام و ننگ عریانی است
به پختگی جنون کی به من رسد مجنون؟
همین بس است که من شهری او بیابانی است
ز چشم گریان، بیقدر شد متاع جنون
به هر دیار که بارندگی است ارزانی است
بهار آمده یارب چه رهن باده کنم؟
مرا که جامهٔ عیدی قبای عریانی است
دلا حقیقت این هر دو نشئه از من پرس
حیات گردی و این مرگ دامن افشانی است
کلیم دعوی دل را به زلف یار ببخش
دگر مپیچ بر آن، عالم پریشانی است
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.