راز سخن

غزل شمارهٔ ۴۶

از پیچ و تاب فکر تنم صد شکن گرفت

از پیچ و تاب فکر تنم صد شکن گرفت
آسان نمی‌توان سر زلف سخن گرفت
بر تشنگان عقیق لبت را حلال کرد
خطت که آمد و سر چاه ذقن گرفت
بر عارض تو چهره شدن حد شمع نیست
گریان ز بزم رفت و سر خویشتن گرفت
بر روی آب رخصت سجاده گستری
اول نداشت موج، ز مژگان من گرفت
معشوق خردسال بود سازگارتر
سروی که قد کشیده دلش از چمن گرفت
دارم تبی چنانکه سرانگشت را طبیب
برداشت تا ز دست من اندر دهن گرفت
بر حرف من کلیم نگفتی گرفت نیست
این چیست کآتش از نفست در سخن گرفت

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.