غزل شماره ۲۴
از یوسُفانِ حُسن چه میراث برده است
از یوسُفانِ حُسن چه میراث برده است
آن شوخ کز پیالۀ احساس خورده است
با طوطیانِ هند واگو که باغِبان
شهدی به کامِ دوست زِ خُرما فشرده است
بختی که بَست پرتوی حُسنش زِ لاله ها
بَستَست تا کلید به عَنقا سپرده است
گفتم به ماهِ عید که پُشتَت چه خَم نمود؟
گفتا که بارِ جِلوِۀ ایشان به گُرده است
یحیی اگر حدیثِ تو نشنید زنده نیست
خِضر اَر زِ جامِ بوسه ننوشید مُرده است
اردیبهشتِ مژدۀ دیدار زنده کرد
باغی که زَمهَریرِ فِراقش فِسُرده است
اِقبال بر جبینِ شکیب است زانکه او
ما را زِ صاحبانِ ارادت شمرده است
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.