راز سخن

غزل شماره ۲۳

بِنشست عاقبت به بلندای قابِ صبح

بِنشست عاقبت به بلندای قابِ صبح
خورشید بر اَریکۀ پُر التهابِ صبح
می چید پادشاهِ ظَفَرمندِ مُلکِ شرق
از گونه های سرخِ فَلَک سیبِ نابِ صبح
یک نیل ژاله بر رُخِ صحرا همی دوید
می شُست چشمِ او زِ تَمَنّای خوابِ صبح
دامادِ شوخ چشمِ صبا شانه می کشید
بر زُلفِ آب خوردۀ پُر پیچ و تابِ صبح
آوازِ دُختِ صبح به دلکش رسید و داد
ماهور در کِرِشمۀ نَرمَش جوابِ صبح
قَدقامتِ الصَلاةِ مرا لاله تا شنید
لاجُرعه سَر کشید چو کافَر شرابِ صبح
فرمود با شکیب در آیینِ قُدسیان
در عیبِ خَمر آیه ندارد کتابِ صبح

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.