غزل شماره ۲۱
امروز عروسِ بخت رَدا از سحر کند
امروز عروسِ بخت رَدا از سحر کند
دامادِ فَر جلیقه دیبا به بر کند
آنان که حُسن روی تو دیدند گفته اند
غمّاز را که غمزه خود مختصر کند
ما را جنون به دامِ گنه کار می کِشَد
مجنون کجا ز خلوتِ لیلا حَذَر کند
داعی که نقدِ مِی، سحر از دست می دهد
خام است و نابکار، بباید سفر کند
کو دستِ بی نمک که به زخمی دوا نَهَد
کو چشمِ بی نظر که به زیبا نظر کند
پرسیدم از سروش کز اسرارِ غیبِ خود
ما را ز حال توبه شکن ها خبر کند
فرمود با شکیب که احرارِ آسمان
تا روزِ حشر سجده بر اهلِ هنر کند
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.