راز سخن

غزل شماره ۲۰

آفرین بادَت که ما را سینه پر خون کرده ای

آفرین بادَت که ما را سینه پر خون کرده ای
حالِ ما را حسرتِ احوالِ مجنون کرده ای
آسمان آیینۀ چشمانِ نیشابوری ات
آبیِ فیروزه اش بر طاقِ گردون کرده ای
آرشِ چشمانت اَر کشورگشایی می کند
ای کمان ابرو هدف بر رودِ جیحون کرده ای
مردمان از قیمتِ شِکَّر شکایت می کنند
بوالهوس کانِ شِکَر در کامِ مِی گون کرده ای
شرح فرهادَت اگر با سنگ هم می گفتمی
می سُرود افسانه ها زان کَس که افسون کرده ای
مَدْرَسِ تزویر بَستی، مُهرِ مِی بُگشوده ای
زاهِدان را هم دگر از شهر بیرون کرده ای
سخت می تازَد شکیب اندر پیِ آهوی تو
نوجوان گر فتنه ها در کارِ مفتون کرده ای

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.