راز سخن

غزل شماره ۱۵

من اگر که عهد کردم به نمک بها گذارم

من اگر که عهد کردم به نمک بها گذارم
تو مرا نمک به زخمی قَدَمت به چشم دارم
به صلای شادنوشی بَرِ رند می نشستی
نظرت نبود با من که حریفِ تازه کارم
به شب آتشی فروزی که رُخَت تمام بینم
دگرم کجا شکایت چو بیفکنی به نارم
تو به سوگ اگر نشستی به سراغ من فرستی
من اگر به بزم باشم بِنشانمت کنارم
همه شُکر با تو گفتم که مرا پناه دادی
چو مرا نبود باور که به فتنه ات شکارم
سَرِ آبرو ندارم که سری بلند دارم
صنما چه باکِ گردن که به دار می سپارم
نَفَحاتِ عید شاید که شکیب زنده دارد
قَدِ لاله می شکافد مَهِ فرودین مزارم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.