راز سخن

غزل شماره ۱۰

سروِ عریانِ تو را هر که قبا پوش کُنَد

سروِ عریانِ تو را هر که قبا پوش کُنَد
لاف می بافد اگر داعیۀ هوش کند
صبح بر کنگرۀ مشرق و ایوانِ مرا
سایه نازکِ اندام تو مفروش کند
مرحمت باشد اگر ساعتی آن غنچه دهن
کار بگذارد و اغیار فراموش کند
گرچه در دیدۀ ما شوق تماشاست ولی
چشم کِی می کُنَد آن کار که آغوش کند
صبر می ورزم و امّید کز الطاف شما
صابر از سینۀ رَز نوبرِ مِی نوش کند
سِترِ خورشید نه با بستنِ چشمانِ من است
کو حجابی که تو را شَعشَعه خاموش کند
آشکار است شکیب از همه خوبان جهان
حلقۀ بندگی حُسنِ تو در گوش کند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.