راز سخن

غزل شماره ۹

مرا که بخت ندارد مگر نشانِ سیاه

مرا که بخت ندارد مگر نشانِ سیاه
زِ نای حنجره خیزد به شب فغانِ سیاه
حریق سُرخ تو سوزد کفن به قامتِ من
مگر که رحم ندارد بر استخوانِ سیاه
مرا بهانه دیدن جمالِ مهرِ تو بود
به دیده بی تو چه حاجت در این جهانِ سیاه
دریغ و حسرت ما شد که رعیت از بَرِ شاه
به سالِ قحط ندارد مگر خزانِ سیاه
زِ دودِ آتشِ غم بود و هیزمِ تَرِ چشم
که رَختِ حُزن به تن دارد آسمان سیاه
مرا چه جای شکایت که بر مدارِ فلک
ز طاقِ چرخ سیاه است تا کرانِ سیاه
حدیث و نالهِ درد است بر لبانِ شکیب
دهان تلخ چه دارد مگر زبان سیاه

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.