راز سخن

تعقیب در دره

به تماشای ما کسی آمد.

به تماشای ما کسی آمد.
گفت با آفتاب؛ روزِ بلند
گفت آبشخوری، به یک آهو
گفت با دره، آبشاری خُرد: «به تماشای ما کسی آمد».
از سرم تا که دست بردارند
من به آنها چه می توانم گفت؟
زیر این بی کرانِ نیلی رنگ
در علف ها و بوته ها، بر خاک
ردِ پای آن گرازی را
که شبیخون به کشتزارم زد
می کنم با تفنگِ پر تعقیب.
هان...! شنیدی تو یا که نشنیدی؟
این صدا را که در کمرکش کوه
باز می پیچد و باز می پیچد:
به تماشای ما کسی آمد.

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.