راز سخن

در دوزخ اتفاق افتاد (برای محمد روشن عزیز)

در پای چاهِ بادیه ای، آرد می کند او

در پای چاهِ بادیه ای، آرد می کند او
- دانه دانه - هستهٔ خرما را.
در پای چاه بادیه، من سخت شرمناک.
ناگاه، مردی کنار من
با دست خود، اشاره به آن دور کرد و گفت:
«آنجا نگاه کن ...آنجا!»
- آیا چه دیده است؟
در زیر آفتاب
من هر دو دست را
چون سایبان دیدهٔ مشتاق می کنم
می بینم
در انتهای بادیه - آنجا که هیچ نیست غیر از غبار -
با زین و برگِ کج شده، یک اسبِ بی سوار
دارد به سوی خطِ افق تند می دود.

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.