دیر و زود
جز خیال و خوابی از عشرت ندید
جز خیال و خوابی از عشرت ندید
آدمی گر دیر ماند ار زود مرد
آنکه اندک زیست کمتر کام یافت
وانکه افزون ماند افزون رنج برد
آنکه مسکین بود عمری خون گریست
آنکه ثروت داشت عمری زر شمرد
مستی جاویدشان از یک خم است
جام هستی،خواه صاف و خواه درد
سرنوشت ما نه اندر دست ماست
نقش تقدیر است و نتوانی سترد
بار هستی گر گران آمد به دوش
بفکنش باری چو نتوانیش برد
ورنه،باید شوکران رنج را
اندکاندک خورد و کمکم جان سپرد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.