راز سخن

شمارهٔ ۳۵۳

بر سر راه تو بودم، که رسیدی ناگاه

بر سر راه تو بودم، که رسیدی ناگاه
جلوه‌ای کردی و آن جلوه مرا برد ز راه
گر به سرحلقهٔ تسبیح ملک باز رسی
قدسیان نعره برآرند که: سبحان الله!
گر به منزلگهِ وصلت نرسم معذورم
ره دراز است و مرا عمر به‌غایت کوتاه
گریه‌ای کردم و از گریه دلم تسکین یافت
آه! اگر گریه نمی‌بود، چه می‌کردم؟ آه!
صد شب هجر گذشت و مه من پیدا نیست
طرفه عمری! که به صد سال ندیدم یک ماه
عمرها دولت وصلت به دعا خواسته‌ام
ما غلامان قدیمیم و به جان دولت‌خواه
از سجودِ درِ او منع هلالی مکنید
که سر خویش نهادست به امید کلاه

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.