راز سخن

شمارهٔ ۳۹

ندیدم در وطن روی نشاط آخر سفر کردم

ندیدم در وطن روی نشاط آخر سفر کردم
بحمدالله دری جُستم چو خود را دربه‌در کردم
غبار کعبهٔ مقصود تا کحل‌البصر کردم
سراسر روی جانان بود بر هرسو نظر کردم
ز اکسیر غمی شد زرد رخسارم بحمدالله
که تعمیر خرابی‌های خود با خشت زر کردم
دم مار است با زلف سیاه ای دل مکن بازی
علی الله اختیار خویش داری من خبر کردم
ز چشم خویشتن رشک آیدم بر دیدن رویت
ز غیرت در نگاه اولین خونش هدر کردم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.