راز سخن

شمارهٔ ۴۰

هر شب از یاد خطت از جگر سوختگان

هر شب از یاد خطت از جگر سوختگان
دود آه است که بر دور قمر می‌گذرد
چشم خونبارهٔ ما آینهٔ طلعت تست
تا بدانی که چه بر اهل نظر می‌گذرد
من همان روز که رفتار تو دیدم گفتم
کآخر این سیل خطرناک ز سر می‌گذرد
چه بلایی است در این کوی که با یک نگهی
جوی خونست که از دیده به بر می‌گذرد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.