راز سخن

نامرد

به نامردمان مهر کردم بسی

به نامردمان مهر کردم بسی
نچیدم گل مردمی از کسی
بسا کس که از پا در افتاده بود
سراسر توان را زکف داده بود
نه نیروش در تن، نه در مغز، رای
دو دستش گرفتم که خیزد بپای
چو کم کم به نیروی من پا گرفت
مرا در گذرگاه، تنها گرفت ـ
بحیلت گری خنجری از پشت زد
بخونم ز نامردی انگشت زد
شکستند پشتم نمکخوار گان
دورویان بیشرم و پتیارگان
گره زد بکارم سر انگشتشان
تبسم بلب، تیغ در مشتشان
ندارم هراسی ز نیروی مشت
مرا ناجوانمردی خلق، کشت
محبت به نامرد، کردم بسی
محبت نشاید به هر ناکسی
تهی دستی و بیکسی درد نیست
که دردی چو دیدار نامرد نیست
(( دی ماه ۱۳۵۰ ))

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.