گفتگو
میپرسد از من کیستی؟ می گویمش اما نمیداند
میپرسد از من کیستی؟ می گویمش اما نمیداند
این چهرهٔ گم گشته در آیینه خود را نمیداند
میخواهد از من فاش سازم خویش را باور نمیدارد
آیینه در تکرار پاسخهای خود حاشا نمیداند
می گویمش گم گشتهای هستم که در این دور بی مقصد
کاری بجز شب کردن امروز یا فردا نمیداند
می گویمش آنقدر تنهایم که بی تردید میدانم
حال مرا جز شاعری مانند من تنها نمیداند
می گویمش، می گویمش، چیزی از این ویران نخواهی یافت
کاین در غبار خویشتن چیزی از این دنیا نمیداند
می گویمش، آنقدر تنهایم که بی تردید میدانم
آن گونه میخندد که گویی هیچ از این غمها نمیداند
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.