راز سخن

بارانی

با همهٔ بی سر و سامانی‌ام

با همهٔ بی سر و سامانی‌ام
باز به دنبال پریشانی‌ام
طاقت فرسودگی‌ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی‌ام
آمده‌ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظهٔ توفانی‌ام
دلخوش گرمای کسی نیستم
آماده‌ام تا تو بسوزانی‌ام
آمده‌ام با عطش سال‌ها
تا تو کمی عشق بنوشانی‌ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی‌ام
خوب‌ترین حادثه میدانمت
خوب‌ترین حادثه می دانی‌ام
حرف بزن ابر مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانی‌ام
حرف بزن حرف بزن سال‌هاست
تشنهٔ یک صحبت طولانی‌ام
ها... به کجا می کشی‌ام خوب من؟
ها... نکشانی به پشیمانی‌ام

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.