راز سخن

قسم

به آتشی که ز فریاد خلق برخیزد

به آتشی که ز فریاد خلق برخیزد
به ناله‌ای که ز رگ‌های جان به‌در گردد
به شعله‌ای که ز انفاس رنجبر خیزد
مدام باعث آزار معتبر گردد
به سر دویدن اشکی که دامنی نگرفت
به دامنی که ز خوناب دیده تر گردد
به مادری که برد، درد فقر فرزندش
به آه و زاری طفلی که بی‌پدر گردد
به اضطراب دل بی‌پناه طفل اسیر
به درد سینهٔ تنگی که پُر شرر گردد
به عالمی که رسد عشق و نامرادی و درد
به آن‌دلی که به این هر سه غم سپر گردد
به شور فکر کز اندیشهٔ جوان خیزد
به رای پیر که بی کینه همسفر گردد
که هیچ حقِّ کسی بر کسی نمی‌ماند
اگر جهان همه بر کام رنجبر گردد
کابل، خزان ١۳۳۵

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.