راز سخن

محمدحسن بارق شفیعی

کاش!

پهن‌دشتی است این‌جهان و در آناز حوادث هزار شیب و فراز
آدمی رهروی است آبله‌پا عمر کوتاه و آرزوش دراز

گلشن آرزوش باغ دلی استکه گلش سیلی خزان نخورَد
بار و بندی ز این و آن نبودمنت لطف باغبان نبرد

دل به دوشیزگان باغ دهدجام نرگس به سر فراز کند
جلوهٔ گل برهنه‌تر بینددیده را آشنای راز کند

رمز خوش جلوگی بداند و زآن:هنر دلبری بیاموزد
زآفتاب حقیقتی که در اوستچهره در بزم جان بر‌افروزد

لیک عمری برفت و راه نیافتبه سرا پردهٔ وصال نشد
یک‌قدم ره به راه دوست نرفت تا که صد بار پایمال نشد

جان به جانان رسیده‌بود ولیکآن‌چه افزود اضطراب ورا
نفس از تیرگیّ کالبدش تیره‌ابری شد آفتاب ورا

کاش در بند تن نبود کسی کاش این‌کالبد نبود و غمش
غم چاقیّ و لاغری داردسوختم؛ سوختم ز بیش و کمش!!

کابل، ١١/۹/١۳۳٧

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.