راز سخن

عالم دگر

سر طرّه‌ای به هوا فشان، ختنی ز مشک تر آفرین

سر طرّه‌ای به هوا فشان، ختنی ز مشک تر آفرین
نگهی به آینه باز کن، گل عالم دگر آفرین
«بیدل»
ز طراز کهنه برون برآ
به خرام نو هنر آفرین
به ادای تازه سخن سرا
ز نوای دل اثر آفرین.
بِشِِکن سکوت گذشته را
چو صدا برون قفس برآ
ز شرار نالهٔ شعله‌زا-
به چکامه بال و پر آفرین.
غم خلق و تودهٔ ناتوان
ز جفا و جور توانگران
به سرشک دیدهٔ خون‌چکان
بنویس و شعر تر آفرین.
بگُذر ز دعوی کفر و دین
ز تضاد منطق آن و این
به اصالت بشری ببین
به طبیعت بشر آفرین.
بگذر ز صحبت ما و من
ز حدیث تیرهٔ اهرمن
تو به فکر روشن خویشتن
ز شب سیه سحر آفرین.
همه مست لذت جست‌و‌جو
پی ارج گوهرِ آرزو
بگذر ز شاهد شمع‌رو
به زمین خود «قمر» آفرین.
تو به عصر زندگی جوان
چه زیی به طرز گذشتگان؟
به فراز تربت مردگان
ز نو عالم دگر آفرین.
نزنم دگر سخنی مگر
ز شرار سینهٔ رنجبر
به صریر خامهٔ پُر هنر
به ترانه‌ای شرر آفرین!
کابل، دی ١۳۴۳

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.