راز سخن

محمدحسن بارق شفیعی

پیمان

نه ایوان آرزو دارم، نه می‌ترسم ز زندانیپیام زندگی گویم ز انسانی به انسانی
چو منصور ار سخن گویم، به دارم می‌کشند این‌جاز بینایان نمی‌یابم یکی چشم سخن‌دانی
مرا آزردگیِّ دیگران آزرده می‌سازدبه قلب من خَلَد خاری که گیرد جا به دامانی
ز من پرسید رنج ناتوانان را، که می‌داندزبان آرزوهای پریشان را پریشانی
سموم نامرادی نخل امیّدت نسوزاندرسانی گر دلا جان حزینی را به جانانی
سر شوریده‌ای دارم که قربان وطن سازمرفیقان! بسته‌ام با زندگانی طرفه‌پیمانی
نبرد زندگانی مسلک و ایثار می‌خواهدنبرد گردنی «بارق» دم تیغ هوس‌رانی

کابل، بهار ١۳۳٦

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.