محمدحسن بارق شفیعی
برخیز!
ای مرکز یأس و نارسایی!ای محور فقر و بینوایی!
تا چند کرخت و سرد و بیجان،چون پیکر خشک مومیایی؟
ننگ است به بازوی تواناآویخته کاسهٔ گدایی
مرگ است رهین بخت بودنبا اینهمه شور کدخدایی
ای خفته به بستر مذلت!بشنو سخنی ز اینفدایی:
برخیز ز خواب مرگ برخیز
برخیز و به حادثات بستیز
ای بیخبر از رموز هستی!افتاده به دام خودپرستی
صد بار به سنگ ناامیدیپیمانهٔ آرزو شکستی
بگذار ز بادهٔ تغافلسرشاری و بیخودیّ و مستی
از جهل محیط زندگانی استکانون فساد و مهدِ پستی
ای بستری ستم! خدا راشد قافله، محملی نبستی
برخیز ز خواب مرگ برخیز
برخیز و به حادثات بستیز
ای مأمن آرزو و آمال!تا کی به سُم زمانه پامال؟
اینسان که تویی ندیده دورانبیچاره و بینوا و بیحال
بودی چو عقاب و آسمان ریختدر کنج قفس تو را پر و بال
آخر چه شد آن جهانگشاییآن عصر پُر از شکوه و اجلال؟
تا عظْمتِ پار بازگردد زین بعد فرو گذار اهمال
برخیز ز خواب مرگ برخیز
برخیز و به حادثات بستیز
ای دوست! جهان نه جای خواب استهستی همه رهنِ اضطراب است
از بهر زمین فلک کند کار گل حاصل زحمت سحاب است
هر کس ره ارتقا بپوید هر ذره به فکر آفتاب است
قانون تکامل است جاری بنگر به جهان چه انقلاب است
آخر تو چرا نجنبی از جا تا کی اثر تو در حجاب است
برخیز ز خواب مرگ برخیز
برخیز و به حادثات بستیز
امروز زمان، زمان کار استآسوده کسی که بیقرار است
خشتی که به دست عشق مانند شالودهٔ کاخ افتخار است
آن سر که ز فکر خلق عاری استشایستهٔ حلقههای دار است
از سنگ ستم شکسته بهترآندل که به سینه بیشرار است
منشین، به امیدِ غیر زین بیشمیهن به ره تو انتظار است
برخیز ز خواب مرگ برخیز
برخیز و به حادثات بستیز
کابل بهار ١۳۳۵
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره آثار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.