شمارهٔ ۵۸۸
حال خود را خراب میبینم
حال خود را خراب میبینم
مرغ دل را کباب میبینم
تا دَمِ آبِ تیغ او خوردم
بحرها را سراب میبینم
مردمیهای چشم او بگذشت
دگر آنها به خواب میبینم
بسکه سرگشتهام به یاد رخت
ذرّه را آفتاب میبینم
هر سؤالی که داشتم فیّاض
از لب او جواب میبینم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.