راز سخن

شمارهٔ ۵۸۷

چون به یاد زلف او زلف غم افشان می‌کنم

چون به یاد زلف او زلف غم افشان می‌کنم
می‌کشم آهیّ و عالم را پریشان می‌کنم
گلستان بی‌روی او بر من جهنم می‌شود
من که دوزخ را به یاد او گلستان می‌کنم
دامن وصلش اگر در کف نباشد یک نفس
با گریبان دست را دست و گریبان می‌کنم
می‌شوم از بس بلاگردان نخل قامتش
در میان جلوه نازش را پریشان می‌کنم
تا نیابم لذّت گفتار او را هم ز رشک
گوش را هم بعد ازین چون دیده حیران می‌کنم
دردمندم چون روا داری نمی‌دانم ز خویش
من که درد عالمی را از تو درمان می‌کنم
کام فیّاض از تو گر دشوار باشد غم مدار
می‌شوم نومید و دشوار تو آسان می‌کنم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.