راز سخن

بیگانه

غم آمده، غم آمده، انگشت بر در می ‌زند

غم آمده، غم آمده، انگشت بر در می ‌زند
هر ضربهٔ انگشت او بر سینه خنجر می ‌زند
ای دل بکش یا کشته شو؛ غم را در این‌جا ره مده
‌گر غم در این‌جا پا نهد، آتش به جان درمی ‌زند
از غم نیاموزی چرا ای دلربا رسم وفا؟
غم با همه بیگانگی هر شب به ما سر می ‌زند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.