راز سخن

حکایت پیرزنی که از شیخ مهنه دعای خوشدلی خواست

گفت شیخ مهنه را آن پیرزن

گفت شیخ مهنه را آن پیرزن
دلخوشی را هین دعایی ده به من
می‌کشیدم بی‌مرادی پیش ازین
می‌نیارم تاب اکنون بیش ازین
گر دعای خوش دلی آموزیم
بی‌شک آن وردی بود هر روزیم
شیخ گفتش مدتی شد روزگار
تا گرفتم من پس زانو حصار
اینچ می‌خواهی، بسی بشتافتم
ذره‌ای نه دیدم و نه یافتم
تا دوا ناید پدید این درد را
خوش دلی کی روی باشد مرد را

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.