راز سخن

حکایت دردمندی که از مرگ دوستش پیش شبلی گریه می‌کرد

دردمندی پیش شبلی می‌گریست

دردمندی پیش شبلی می‌گریست
شیخ پرسیدش که این گریه ز چیست
گفت شیخا دوستی بود آن‌ِ من
از جمالش تازه بودی جان من
دی بمرد و من بمردم از غمش
شد جهان بر من سیاه از ماتمش
شیخ گفتا چون دلت بی‌خویش ازینست‌؟
این چه غم باشد‌؟ سزایت بیش ازینست
دوستی دیگر گزین ای یار تو
کو نمیرد تا نمیری زار تو
دوستی کز مرگ نقصان آورَد
دوستی او غم جان آورد
هرکه شد در عشق صورت مبتلا
هم از آن صورت فتد در صد بلا
زودش آن صورت شود بیرون ز دست
و او از آن حیرت کند در خون نشست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.