نمیگنجم
من آنموجِ گرانبارم که در دامن نمیگنجم
من آنموجِ گرانبارم که در دامن نمیگنجم
من آنتوفندهخاشاکم که در گلخن نمی-گنجم
سروپا رونقآرایِدو عالم نقشِ معنایم
بگیریدم، بگیریدم، که من در من نمیگنجم
من آتشبازیِ آوازهایِ عیدِ موعودم
مرا فارغ کنید از تن که من در تن نمیگنجم
غبارِ هیچگردِ ره نیام در چشمِ کس،لیکن
خیالآیینهای دارم که در گلشن نمیگنجم
سرودِ برقریزیهایِ فصلِ رویش و رنگم
شرارِمشعلِ طورم که در خرمن نمیگنجم
مرا فریادگاهی در مسیرِ نیسِتان باید
من آن دردم که در پیچاکِ یک شیون نمیگنجم
ثور ۱۳۶۳ کابل
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.