راز سخن

شمارهٔ ۱۰۹

رحمی، رحمی که از کنارم

رحمی، رحمی که از کنارم
رفتی تو و کشت انتظارم
هر چند که تیره روزگارم
صد شکر پسند طبع یارم
هر دم بهوای تیغش از جیب
چون شمع سر دگر برآرم
از سوختنم گزیر نبود
در گلشن روزگار خارم
چون غنچه چیده نیست هرگز
پروای خزان غم بهارم
در بستر غم شب جدائی
می نالم و همدمی ندارم
زحمت ندهم بچاره سازان
کز چاره گذشته است کارم
شد آب و زدیده ام روان شد
از آتش عشق جسم زارم
گیرم که طبیب دوست بخشد
از کرده خویش شرمسارم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.