راز سخن

شمارهٔ ۱۰۸

چون شکوه از جفای تو بنیاد می‌کنم

چون شکوه از جفای تو بنیاد می‌کنم
از گریه چاره دل ناشاد می‌کنم
راهی چو در دل تو ندارم ازین چه سود
کز ناله رخنه در دل فولاد می‌کنم
از دیده‌ام سرشک چو هوشم ز سر رود
هرگاه چشم مست ترا یاد می‌کنم
تا باشم از شمار ستمدیدگان طبیب
دل را نشان ناوک صیاد می‌کنم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.