دفتر دوم
بخش ۷۴ | دفتر دوم | صفی علیشاه
اگرچه توکل صفت بنده است و مقصود از نفی الصفات، صفات حس است اما تا سالک نفی صفات خود که آن را عارفان تعینات کونیه خوانند نکند به فنای فی الصفات نرسد و تا فنای فی الذات نگردد به نفی الصفات که کمال توحید است و آن را مرشدان طریقت تعینات الهیه نامیده اند نرسد زیرا که عین ثبوتی او هنوز در حضرت علم برقرار است
کرد عزم حج مریدی از شقیقگفت شیخش رو به بسطام از طریق
هم زیارت کن شه آگاه رابایزید آن پیشوای راه را
چون به بسطام آمد از ره آن فقیرگفت شاهش در سلوکت کیست پیر
گفت پیر من شقیق پاک خوگفت از توحید می گوید چه او
بر توکل گفت او بنشسته استجان و دل را بر توکل بسته است
گوید ار هم آسمان و هم زمینگردد آن فولاد و این یک آهنین
نه ببارد ز آسمان بی اشتباهنه بروید از زمین هم یک گیاه
خلق عالم هم عیال من بُوَندبر توکل مر مرا نآید گزند
گفت شیخ این است اعظم مشرکیصعب بی دینی و کافر مسلکی
گر یکی گردد کلاغی بایزیدنآیدش کز شهر این مشرک پرید
گو چه کردی باز او را برد و نانتو مکن زین پس خدا را امتحان
هل توکل را و بهر سد جوعنانی از همجنس خود جو با خضوع
ورنه از شومی تو بی گفتگوبر زمین آن شهر خواهد شد فرو
آن جوان برگشت زین گفتار تلخیکسر از بسطام سوی شهر بلخ
گفت جمله با شقیق از بایزیدآنچه در بسطام او دید و شنید
گفت شیخش باز در بسطام روسوی آن سلطان شیرین نام رو
گو به وی چونی تو، این است ار شقیقتا شود حال تو سرمشق فریق
باز رفت از بلخ در بسطام مردبر سراغ حال آن سلطان فرد
گفت میگوید شقیق نیک نامگر من اینسانم تو چونی در مقام
گفت شیخ این صعبتر نادانیایدر صفت هرگز نیاید فانیای
بایزید این است یعنی هیچ نیستنیست چون موصوف، وصفش گو تو چیست؟
قطره چون افتاد در دریا گم استوصف او خود عین وصف قلزم است
این سخن را مرد آنجا نامه کردشد به بلخ و شرح بر علامه کرد
گفت چون شد آگه از معنی شقیقراست فرموده است آن بحر عمیق
بُد توکل شرک و از من گشت فوتدر زمان گفتا شهادت وقت موت
بایزیدم نقش شرک از دل ستردپس شهادت گفت و در دم جان سپرد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره آثار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.