راز سخن

از دست عشق

بوتهٔ زرد و خستهٔ گَوَنم

بوتهٔ زرد و خستهٔ گَوَنم
دارم از دست عشق می‌شکنم
شیرهٔ تلخ در شبم جاری‌ست
زخم برداشته‌ست تاکِ تنم
غرق یک اشتباهِ بی‌پایان!
رخنه کرده غروب در وطنم!
چشم‌هایم نشسته در باران
داغ، روئیده زیرِ پیرهنم
کاش یک روز با تو تازه شود
گلِ سرخِ شکفته در بدنم
تا به کِی انتظار دستانت؟
تا به کِی سمت جاده زل بزنم؟
من همان اتفاق بی‌خوابم
که خدا قصه ساخت با دهنم
سیب و گندم حضورِ تلخ من است
باید از آن بهشت دل بکنم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.