راز سخن

اشک

تو کز زلال دو چشمم شبانه می‌باری

تو کز زلال دو چشمم شبانه می‌باری
به من بگو که چرا بی‌بهانه می‌باری؟
ستاره‌ای که دمیدی از آسمان دلم
تو شبنمی که به روی جوانه می‌باری
زنغمهٔ غم و اندوه ِ هق هق‌ات ای اشک
به لحظه لحظهٔ شعرم ترانه می‌باری
به‌روی گونهٔ زردم غبار اندوه است
برای شستن آن عاشقانه می‌باری؟
تجسّم همهٔ درد ِ روح ِ من هستی
از ارغنون دلم جاودانه می‌باری
مجال گفتن شعرم نمانده امّا تو
به طبع شعر دلم دانه دانه می‌باری....

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.