شعر شمارۀ ۵۰
از دیوانگیهایم
از دیوانگیهایم
تا خوابهای خرگوشی
راهی نیست
از مسیر عشق میگذریم
تا به دستهای خدا برسیم.
جنازهام را بردار
بوی علف میدهد استخوانهایم
و چلکچلک آویز میشود از طاق خاطرهها
نه دیگر کرشمهای
نه نازی
نه چشمهای خنده
شولای سیاه
دهندره میکند در خیزران خونپاش
فریاد میشود
دار میسازد
دیوانگیهایم را
به تخت میبندد.
خرگوشهایم را یکییکی سر میبُرد
استخوانها
میرقصند
و من
برای همیشه در تو میمیرم
اگر دستم را نگیری...
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.