راز سخن

بخش ۵ - حکایت

گفت بابا فرج که بد خود نیست

گفت بابا فرج که بد خود نیست
وانچه بد دیده‌​ای تو آن بد نیست
احمقی دید کافری قتال
کرد از خیر او ز پیر سؤال
گفت هست اندر او دو خیر نهان
که نبی و ولی ندارد آن
قاتلش غازی است در ره دین
باز مقتول او شهید گزین
نظر پاک این چنین بیند
نازنین جمله نازنین بیند
این چنین دیده​‌اند درویشان
ای دریغا ز صحبت ایشان
نیک خواهی نه در بداندیشی است
عیب جوئی خلاف درویشی است
از حکیم ای عزیز بد ناید
هرچه او کرد آنچنان باید
شر اندک ز بهر خیر کثیر
خیر بسیاردان تو در تدبیر

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.