راز سخن

ای که بریشت بریست

ای که بریشت بریست بازی گردون

ای که بریشت بریست بازی گردون
بازی گردون دون نخورد مگر دون
چشم به هم گر زنی به چشم ببینی
بیت تو ویران شده‌ست و بخت تو وارون
خود ز سرت کم‌کمک بپرّد اگرچند
دود دل خلق کرده نشئه‌ات افزون
عاقبت صبح نشئه شام خمار است
ای که زمامت فتاده در کف افیون
طعمهٔ ماران توست سر ز پس سر
بادهٔ یاران توست خون ز پی خون
قدرت، شیرین شده‌ست و نفس تو خسرو
ثروت، لیلی شده‌ست و عقل تو مجنون
میمون تا بوده بوده دلقک آدم
جز تو نشد آدمی ملیجک میمون
کند شدت مغز، سر بسای به سوهان
پیر شدی هان بکش ز میکده بیرون
شیر مشو! روبهان کنند خرت خر
تیر مشو! که‌ت الف شده‌ست چنان نون
آفت غله! ترایم ای سگ گله
گرگ شدی و زدی به گله شبیخون
نیست میسر طهارت تو به زمزم
سرگین هرگز نگشته پاک به صابون
دم ز صواب و صلاح و صلح فروبند
ای تو ز فسق و فساد و فاجعه معجون
کیت نهاده‌ست جانشین پیمبر؟
کیت نشانده‌ست بر سریر فریدون؟
با توام ای ناخدا کدام خدا گفت؟
امر تو فصل‌الخطاب و نهی تو قانون
تا که بوَد نامور مزلف و رقاص
تا که بوَد کامران مخنث و مأبون
تا که بوَد قمشه‌ای عدیل فلوطین
تا که بوَد ازغدی بدیل فلاطون
تا که کند زن‌به‌مزد پیش‌نمازی
بر رمه‌ای از نماز خود همه ساهون
تا که کند رأی‌دزد، شعبده‌بازی
تا که درآرد ز هیچ، ملیون‌ ملیون
می‌کنمت قدح از قصیدت غرا
می‌زنمت قرح از قریحت موزون
همت خصمت بلند همچو قصیده
تا بوَد اندر قصیده ایدر و ایدون
خاک دهن‌دره‌ای کناد و ببلعاد
گنج ترا با تو ای قرینهٔ قارون

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.