به افتخار مصدق
دیشب به افتخار مصدّق گریستم
دیشب به افتخار مصدّق گریستم
تا سرکشد زبانهٔ مشرق گریستم
تاریخ را به ضبط حقایق ورق زدم
تقویم را به ثبت دقایق گریستم
از داستان شاهد عادل به مظلمه
بر آستان مخبر صادق گریستم
از چاه پادشاهی لاحق برآمدم
در چالهٔ ولایت سابق گریستم
در تونل زمان یله بر مرکب خیال
رفتم به دادگاه مصدّق گریستم
محکومِ حکمِ حبسِ نفس از دو محکمه
در دادگاه سابق و لاحق گریستم
دیدم چهارخانه سرای سپنج را
وز این دودوزهباز منافق گریستم
دیدم به چشمِ پیر مغان قطره قطره می
وز خیرگی در آینهٔ دق گریستم
دیدم نشستهاند سگان ایستاده شیر
تا بشکند سکوت خلایق گریستم
از حجم بیوفایی مخلوق در شگفت
نابرده ره به حکمت خالق گریستم
از ارتعاش ساز مخالف به سوز دل
وز ارتجاع باد موافق گریستم
در ازدحام تودهٔ بدخواه زار زار
بر انفراد ناصح مشفق گریستم
از درد آنکه هر سگ مادون به زعم خویش
بر شیر شرزه آمده فائق گریستم
از نعرههای این متغیّر دژم شدم
وز خندههای آن متملّق گریستم
نطق بلیغ دیدم و ارجوزهٔ نعیق
وز قیل و قال ناعق و ناطق گریستم
برهان خسته دیدم و شاخ مغالطه
بر جسم نیمجان حقایق گریستم
دیدم به چشم شاخ جدل را و بیکلام
بر شانهٔ شکستهٔ منطق گریستم
زان شیخ گاوریش و مریدان گاومیش
وز آن جماعت متفرّق گریستم
با خدعههای شیخ محرّک به زهرخند
از کودتای شاه مشوّق گریستم
شعبان برآمد و رمضان «بیمخ» و «یخی»
مردادها به داغ شقایق گریستم
از اتحاد «طِیّب» و «طاهر» گداختم
از ائتلاف قاتل و سارق گریستم
دیدم «پری بلنده» و «شعبان جعفری»
وز عشق و حال فاجر و فاسق گریستم
از خیزش اراذل و اوباش شهر نو
وز ریزش خلایق لایق گریستم
آخر به پای مام وطن سر گذاشتم
بر دامنش به گونهٔ عاشق گریستم
برعکس حزب باد و خلاف مسیر آب
بیبادبان نشسته به قایق گریستم
بغضم چنان فشرد که آب از سرم گذشت
سد آنچنان شکست که هق هق گریستم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.