راز سخن

به سارا بگویید

به سارا بگویید می‌خواهمش

به سارا بگویید می‌خواهمش
که چون بیژن از چاله در چاهمش
بلند است دیوارِ حاشایِ وی
اگرچند دیوارِ کوتاهمش
به مجلس چنان توپش از من پر است
که گویی محمدعلی‌شاهمش
گر از شش‌جهت راه بندد به من
من آن بی‌جهت پای‌درراهمش
اگر بنده خواهد خوشا بندگی
وگر شاه خواهد چه غم؟ شاهمش
شوم شیر اگر روبه آید مرا
وگر شیر شد بنده روباهمش
اگر جان کم آورده پر می‌کنم
وگر تن زیادی‌ست می‌کاهمش
اگرچند سخت است نرمش کنم
به راه آرمش گرچه گمراهمش
بدانند من کشته و مردهِٔ
خودآگاهش و ناخودآگاهمش
وفاکردهِٔ دیده الا وفا
جفابرده‌‌یِ جورِ جانکاهمش
مرا می‌کِشد یا مرا می‌کُشد
یکی زین‌ دو پنجاه‌پنجاهمش
پناهنده از قهرِ بیگاهِ او
به گهوارهِٔ مهرِ گهگاهمش
خراشیده‌تار و خروشنده‌وار
از آن زخمهِٔ راه و بیراهمش
نی‌ام قاصدک تا به بادم دهد
اگرچند در کف پرِ کاهمش
علیرغمِ فرِّ فرودستی‌ام
فرادستِ مردم یداللهمش
به نامش ببالم که بالد ز من
که من افکننده در افواهمش
سزد گر بر آیینه دستی کشد
که عمری مکدّر ز یک آهمش
وگر روز و شب آفتابی شود
شب و روز چون سایه همراهمش
نگویم چو مفلوکِ هندی‌سرا
سگِ آستان‌بوسِ خرگاهمش
ولی اینقدَر هست کز جان و دل
دعاگویِ شام و سحرگاهمش
ز غاسق اَعوذُ بِرَبِّ الفَلَق
که دیری‌ست دور از رخِ ماهمش
بزن بر من ای ابرِ شهریوری
که لرزان از آن بادِ دی‌ماهمش
اگرچند محتاجِ تاکید نیست
به سارا بگویید می‌خواهمش

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.