نباید و هست
بهار مهر ترا مهرگان نباید و هست
بهار مهر ترا مهرگان نباید و هست
که آتشش ز تو بر دودمان نباید و هست
خزان جور و جفا را بهار باید و نیست
بهار مهر و وفا را خزان نباید و هست
غروب مهر و زوال وفا و قطع وصال
فغان چها که در این خاکدان نباید و هست
مرا سریست که ارزان به پایت افکندم
ترا سریست که با من گران نباید و هست
ز چشم شاه اگر افتادم اعتراضی نیست
که قدر بنده ز چشمش نهان نباید و هست
مباد کز پی مزدک شوم عدالتخواه
ترا که عدل انوشیروان نباید و هست
که آرزوی تظلّم به گور باید برد
که عمر ظلم و ستم جاودان نباید و هست
ترا بدینهمه خسّت از آن عجب دارم
که امتحان غمت رایگان نباید و هست
که تیغ کینهات اندر غلاف باید و نیست
که تیر طعنهات اندر کمان نباید و هست
میان مرگ و من ای جان بسان خاقانی
میانجی نفس اندر میان نباید و هست
نبود از اینهمه سگجانیام خودآگاهی
به هفتخوان توام هفتجان نباید و هست
دچار بر لبهٔ تیز تیغ باید رفت
که هر سهچارقدم هفتخوان نباید و هست
دلا بسوز که اینگونه گربهرقصانی
سزای هیبت شیر ژیان نباید و هست
دلا بسوز که حبس نفس به کنج قفس
جزای شاعر بلبلزبان نباید و هست
دلا بسوز که این صید دست و پا در قید
کم از عقاب سپهرآشیان نباید و هست
دلا بسوز که آمرزگار باید و نیست
دلا بسوز که نامهربان نباید و هست
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.