راز سخن

بخش ۴۷ - و ان علیک لعنتی الی یوم الدین‌

تا توانی به گرد کبر مگرد

تا توانی به گرد کبر مگرد
با عزازیل بین که کبر چه کرد؟
آب طاعت برید از جویش
نیل لعنت کشید بر رویش
بود آدم که کرد یک عصیان
روز و شب «ربنا ظلمنا» خوان
چون بیفزود قدر و عزت او
داد «ثم اجتباه» خلعت او
هرکه خود را فکند بر در او
در دو عالم عزیز شد بر او
خویشتن را شناس ای نادان
تا مشرف شوی چو عقل و چوجان
اندرین ره که راه مردانست
هر که خو‌د فکند مر‌د آنست
آنکه او نیست‌گشت‌، هستش دان
آنکه خو‌د دید، بت پرستش دان
بی‌خبر زان جهان و مست یکیست
خویشتن بین و بت پرست‌یکیست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.