راز سخن

شمارهٔ ۷۵۲

در محبت بس که خواری دیدم از پهلوی دل

در محبت بس که خواری دیدم از پهلوی دل
از کسی هرگز نمی‌خواهم ببینم روی دل
هرکجا گردی بود، افشاندهٔ دامان ماست
می‌رسد از هر غباری بر مشامم بوی دل
خوابگاه آهوان شد همچو صحرا دامنش
یک سر مو رام با مجنون نشد آهوی دل
همچو من صاحبدلی امروز در عالم کجاست
ریخته در سینه ام چون غنچه دل بر روی دل
کار آتش سوختن گر باشد، از دوزخ چه غم
کز برای سوختن می میرد این هندوی دل
خاک شد دل از تمنای سر کویش سلیم
هرگز از آنجا نمی‌آید غباری سوی دل

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.