راز سخن

شمارهٔ ۶۰۷

چو گل به آب روان شد، چو می به تاب آمد

چو گل به آب روان شد، چو می به تاب آمد
چو اشک رفت ز چشم من و چو خواب آمد
چه احتیاج به قاصد نیازمند ترا
که از صریر قلم، نامه را جواب آمد
خیال می کنی از بس فریب و پرکاری
هزار بار به دنیا چو آفتاب آمد
ز بس که خورده دل من فریب تشنه لبی
ز موج شعله به گوشم صدای آب آمد
سلیم می برم امشب به پای خم شمعی
که پیر دیر، شب رفته ام به خواب آمد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.